حسين بن احمد البراقي النجفي ( مترجم : سعيد راد رحيمى )

139

تاريخ الكوفة ( تاريخ كوفه ) ( فارسى )

و به حكمى بازگردانيديم . قرمطيان در ماه ذى قعده ، حجرالاسود را به جاى خود باز گرداندند . در كتاب خرايج و جرايح به نقل از ابو قاسم جعفر بن محمد بن قولويه ، روايت شده كه گفت : هنگامى كه در سال سيصد و سى و هفت به بغداد رسيدم ، قصد سفر حج كردم و اين ، در همان سالى بود كه قرمطيان حجرالاسود را به جايگاهش در خانهء خدا بازگرداندند و بسيار علاقه‌مند بودم تا به كسى كه حجرالاسود را نصب مىكند ، دست يابم زيرا تنها كسى سنگ را در جايش مىنهد ، كه امام زمان ( ع ) باشد ، چنان كه در دوران حجاج ، حضرت زين العابدين ( ع ) حجرالاسود را در مكانش گذاشت و مستقر كرد در آن هنگام من به بيمارى سختى مبتلا شدم . تا حدّى كه نسبت به جانم بيمناك شدم و آنچه را كه قصد داشتم ، امكان‌پذير نشد . باخبر شدم كه ابن هشام به حرم مىرود ، نامه‌اى نوشتم و مهر كرده ، به او دادم ، در اين نامه از مدت عمرم سؤال كردم و اين كه آيا با همين بيمارى از دنيا مىروم يا نه ؟ و به او گفتم : منظور من ، رساندن اين نامه به كسى است كه حجرالاسود را در جايش مىگذارد . ابن هشام گفت : به حرم رفتم ، همراه خود كسى را بردم تا مرا از ازدحام مردم محافظت كند ، و هرگاه شخصى مىخواست آن سنگ را در جايش قرار دهد ، تكان مىخورد و استوار نمىماند ، در اين زمان ناگهان جوانى ، گندم‌گون و زيباروى از راه رسيد ، سنگ را برداشت و در جايش گذارد و آن سنگ استوار ماند ، آن چنان كه گويا هرگز از جايش حركت نكرده است ، سروصداى مردم بالا گرفت و آن جوان از در مسجد الحرام خارج شد ، من از جايم برخاستم و به دنبالش رفتم و مردم را از سمت راست و چپ او دور مىكردم ، به طورى كه مردم گمان كردند من ديوانه شده‌ام ، مردم برايش راه باز مىكردند و من به او خيره شده بودم تا اين كه از مردم جدا شد و به سرعت دنبالش حركت مىكردم ولى او آهسته راه مىرفت ، با وجود اين نمىتوانستم به او برسم ، هنگامى كه به جايى رسيد كه هيچ كس جز من او را نمىديد ، ايستاد و رو به من كرده ، گفت : بيا جلو ، چه همراه دارى ، نامه را به او دادم ، و بدون نگاه كردن به نامه گفت : به او بگو كه نگران اين بيمارى نباشد ، او تا سى سال ديگر زندگى مىكند .